هجران
آن شب که خدای مستمندان تقسیم نمود وصل و هجران
وصلش چو به ما رسید لاشد هجران و فراق سهم ماشد
آن شب که خدای مستمندان تقسیم نمود وصل و هجران
وصلش چو به ما رسید لاشد هجران و فراق سهم ماشد
بهــار بود
همه جا سبز و قشنگ
و من از شادي اين نعمت حق به خودم ميگفـتم
كه دل شاد به جز من چه كسي خواهد داشت
مدرسه خانة تفريحم بود
پشت ميزم گل سرخي بردم كه نوازش كنمش
ناگهان گـردش دوران به تب و تاب افتاد
لــرزشي سخت من و بخت مرا كرد جــدا
خانه ام گشت خراب
وطنـــم ، مـدرسه ام
همــه نابــود شدند
زيـــــر آوار كـــلاس
خونشان با گل سرخم به هم آميخته شد
دانش آمـــوزم
اهل زيركوهم اما شهر من اينجا نيست
شهر من گشته خراب
در پي زلزله اي كه تو تقديرت بود
اهل زير كوهم
گاهگاهي نفسي ميكشم از سر درد
ميفرستم به شما
تا كه احساس كني درد مرا
تا كه ادراك كنـــي زلزله را
به چه مي انديشم
به هزاران كودك
كه به تقدير تو جان باخته اند.