ريا - ريا - ريا
ازدست زمانه منافق اي بار خداي من شدم دق
فرياد زدم هوار كردم از دست خودم فرار كردم
اي كاش زمانه بي ريا بود بي ريش نميشه با خدا بود؟؟
اي كاش زمانه دست مي داشت اين لكه ننگ را نمي كاشت
بر قلب منافق رياكار ميزد به دو دست خويش رگبار
اي كاش زمانه ديده مي داشت يك گوش سخن شنيده مي داشت
درد دل ساده گوش مي كرد همچون مي و باده نوش مي كرد
ما ساده دلان بي ريائيم ما چاكرو نوكر خدائيم
چون نيست مرا نوكري خلق چون بوقلمون نيم پي دلق
ای دوست من از دل کویر آمده ام